نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۳ سعدی

سعدی شیرازی / باب ششم در ضعف و پیری / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.

شبی حکایت کرد: مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است.

شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی.

خواجه شادی‌کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه‌زنان که پدرم فرتوت.

سالها بر تو بگذرد که گذار

نکنی سوی تربت پدرت

تو به جای پدر چه کردی خیر؟

تا همان چشم داری از پسرت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مردی پیر در دیاربکر داستانی از زندگی‌اش را تعریف می‌کند. او فرزندی خوبرو دارد و می‌گوید که هیچ چیز در زندگی‌اش به اندازه این فرزند ارزشمند نیست. او اشاره می‌کند به درختی در آن منطقه که مردم برای برآورده شدن حاجاتشان به آنجا می‌روند و خودش نیز شب‌ها در زیر این درخت دعا کرده است تا این فرزند را به او بدهند. پسرش با دوستانش درباره این درخت صحبت می‌کند و از اینکه اگر می‌دانست کجاست، دعا می‌کرد تا پدرش زنده بماند، طعنه می‌زند و پدرش را پیر و ناتوان توصیف می‌کند. به طور کلی، داستان به روابط خانوادگی و احساسات میان پدر و پسر می‌پردازد.