نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴ سعدی

سعدی شیرازی / باب ششم در ضعف و پیری / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.

پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است؟

گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟!

گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.

ای که مشتاق منزلی مشتاب

پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دو تگ رود به شتاب

و اشتر آهسته می‌رود شب و روز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

روزی جوانی به خاطر غرور و خودبینی‌اش به جایی رسیده بود که دیگر قادر به ادامه‌دادن نبود. در آنجا پیرمردی ضعیف از کاروان رسید و به او گفت که نشستن در آن مکان مناسب نیست. جوان پاسخ داد که نمی‌تواند حرکت کند. پیرمرد به او پندی داد و گفت که بهتر است به جای دویدن و فرار کردن، آرامش داشته باشد و صبر را پیشه کند. او اشاره کرد که هرچند اسب تند و سریع است، اما شتر به آرامی و با صبر حرکت می‌کند.