شعر ۲۱ - قصیده سعدی
سعدی شیرازی / قصاید و قطعات عربی
جاء الشتاء ببرد لامرد له
و لم یطق حجر القاسی یقاسیه
لاکاس عندی و لا کانون یدفئنی
کنی ظلام و کیسی قل مافیه
دعالکتاب و خل الکیس یا اسفا
علی کساء نغطی فی دیاجیه
ارجوک مولای فیما یقتضی املی
والعبد لم یرج الا من موالیه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در اشعار فوق، شاعر از سختیهای زمستان و سردی آن سخن میگوید و اشاره دارد که هیچ چیز برای او گرمکننده نیست. او به مشکلاتی که در این فصل سرد دارد، از جمله بیپناهی و نداشتن سرپناه، پرداخته و به بزرگی خود خواهش میکند که او را از این حالت رهایی بخشد، زیرا او امیدی جز به مهربانی و حمایت دیگران ندارد.