قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در وصف شیراز سعدی
سعدی شیرازی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوشا سپیدهدمی باشد آنکه بینم باز
رسیده بر سرِ الله اکبرِ شیراز
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین
که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز
نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم
که تختگاه سلیمان بُدَست و حضرت راز
هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی
که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز
به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر
به حق روزبهان و به حق پنج نماز
که گوش دار تو این شهر نیکمردان را
ز دست ظالم بد دین و کافر غَمّاز
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا
که دار مردم شیراز در تجمل و ناز
هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام
بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز
که سعدی از حق شیراز روز و شب میگفت
که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از شگفتی و زیبایی شهر شیراز سخن میگوید. او به بازگشت به این شهر و دیدن دوبارهی زیباییهای طبیعی و معنوی آن ابراز خوشحالی میکند. شیراز را بهشت روی زمین مینامد و به آرامش و امنیت آن اشاره میکند. او تأکید میکند که این شهر درخور تاریکی و ناامنی نیست و دینی و معنوی است. شاعر به وجود شخصیتهای بزرگ و عارفان در این شهر اشاره میکند و از قدردانی به حق و عبادت در آن یاد میکند. همچنین او هشدار میدهد که باید از ظلم و فساد دوری جست و در دفاع از شهر و مردم آن ایستادگی کرد. در نهایت، شاعر از عشق و وابستگی خود به شیراز صحبت میکند و آن را برتر از دیگر شهرها میداند.