نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن به که چون منی نرسد در وصال دوست

تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست

رشک آیدم ز مردمک دیده بارها

کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست

پروانه کیست تا متعلق شود به شمع

باری بسوزدش سبحات جلال دوست

ای دوست روزهای تنعم به روزه باش

باشد که در فتد شب قدر وصال دوست

دور از هوای نفس، که ممکن نمی‌شود

در تنگنای صحبت دشمن، مجال دوست

گر دوست جان و سر طلبد ایستاده‌ایم

یاران بدین قدر بکنند احتمال دوست

خرم تنی که جان بدهد در وفای یار

اقبال در سری که شود پایمال دوست

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست

در پیش دشمنان نتوان گفت حال دوست

بسیار سعدی از همه عالم بدوخت چشم

تا می‌نمایدش همه عالم خیال دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سعدی به زیبایی عشق و وصل به دوست را توصیف می‌کند. شاعر به این حقیقت می‌پردازد که مانند او کسی به وصال دوست نمی‌رسد و ضعف او را در برابر کمال دوست حمل می‌کند. او حسرت می‌خورد که چشمش چگونه زیبایی دوست را می‌بیند، و همچنان به وفای خویش پایبند است، چون پروانه‌ای که به شمع مرتبط می‌شود و جانش را فدای نور می‌کند. سعدی در این شعر به روزه‌داری به عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به شب قدر و وصال دوست اشاره می‌کند و وارد شدن به این حال را دور از هوای نفس می‌داند. او می‌گوید که اگر دوست جانش را بخواهد، حاضر است برای او ایستادگی کند و حتی در برابر دشمنان نمی‌تواند در مورد حال دوست شکایتی کند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که همه عالم را به خاطر خیال دوست به هم دوخته و عشق او را برتر از هر چیز دیگر می‌داند.