نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۵ سعدی

سعدی شیرازی / قطعات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

طبیبی را حکایت کرد پیری

که می‌گردد سرم چون آسیایی

نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی

نه دستی ماند جهدم را نه پایی

نه دیدن می‌توانم بی‌تأمل

نه رفتن می‌توانم بی‌عصایی

روان دردمندم را بیندیش

اگر دستت دهد تدبیر و رایی

وگر دانی که چشمم را بسازد

بساز از بهر چشمم توتیایی

ندیدم در جهان چون خاک شیراز

وزین ناسازتر آب و هوایی

گرم پای سفر بودی و رفتار

تحول کردمی زینجا به جایی

حکایت برگرفت آن پیر فرتوت

ز جور دور گیتی ماجرایی

طبیب محترم درماند عاجز

ز دستش تا به گردن در بلایی

بگفتا صبر کن بر درد پیری

که جز مرگش نمی‌بینم دوایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان از زبان یک پیرمردی است که به پزشک می‌گوید که در رنج و درد پیری به سر می‌برد. او احساس می‌کند که دیگر نه توان دیدن دارد و نه توان راه رفتن. از پزشک می‌خواهد که اگر توانایی دارد، راه حلی برای مشکلاتش پیدا کند. او همچنین به زیبایی‌های شیراز اشاره می‌کند و از شرایط بد و ناسازگار آب و هوا گلایه می‌کند. پزشک، در نهایت، از درمان ناتوان است و تنها پیشنهادش صبر در برابر درد پیری است، زیرا به جز مرگ، راه حلی نمی‌بیند.