نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۲۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است

خال تا خط برنیارد دانه بی حاصل است

دستگاه حسرت عاشق ز وصل افزون شود

حاصل سرو از بهار خوش ثمربار دل است

بی قراران بیشتر از وصل لذت می برند

شعله تا بر خویش می جنبد شرر در منزل است

زهر جای باده می ریزد به جام دوستان

دوستی با چشم خونخوار تو زهر قاتل است

ذره ای زان حسن عالمگیر نبود بی نصیب

دیده ما در غبار، آیینه ما در گل است

شعله جواله ای هر شاخ گل را در قباست

آتشین رخساره ای هر لاله را در محمل است

کشور تدبیر را زیر و زبر سازد قضا

ورنه در ملک رضا نوشیروان عادل است

از سبکروحان به اقلیم فنا پر راه نیست

موج تا بر خویش جنبیده است محو ساحل است

دل چه می داند که قدرش چیست در دیوان عشق

یوسف نادیده مصر از قیمت خود غافل است

ارزن انجم نمی ریزد ز دستش بر زمین

از سپهر سفله روزی خواستن بی حاصل است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تبیین مفاهیم عشق، زیبایی و ناپایداری زندگی می‌پردازد. شاعر با توصیف رخسار معشوق، به باطل بودن ظواهر اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق و وصل باعث افزایش حسرت عاشق می‌شود. او تأکید می‌کند که لذت واقعی در عشق، بیشتر از وصل به محبوب است. شاعر همچنین به دشواری‌های دوستی با محبوبی خونخوار و زهرآگین اشاره کرده و نشان می‌دهد که زیبایی‌های عالم در دسترس همگان نیست. او مسائلی همچون قدر عشق و نقش قضا و قدر در زندگی را مطرح می‌کند و تأکید می‌کند که تلاش برای به دست آوردن چیزهای ناپایدار و فانی، بی‌حاصل است.