غزل شمارهٔ ۱۱۰۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است
دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است
پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست
عقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است
می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمان
کار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است
ساعد او بارها در معرض عرض صفا
رعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است
در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهد
زان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است
راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی
دوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است
ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من
خویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است
تیره بختی های ما از پستی اقبال نیست
از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است
نه همین در شهر اصفاهان قیامت می کند
فکر صائب در همه آفاق شور انداخته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییها و جذابیتهای عشق میپردازد. او از زیبایی یک معشوق با اشاره به زلف و چهرهاش صحبت میکند و قدرت عشق را که میتواند دلهای مردم را برباید، توصیف میکند. شاعر همچنین به احساسات و دردهای ناشی از عشق و فراق اشاره میکند و از موانع و مشکلاتی که عشق ایجاد میکند، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق و زیباییهای آن در زندگی بسیار تأثیرگذار است و حتی میتواند افکار و احساسات را در جهان گستردهتری منتشر کند.