نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۰۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است

کشتی می را چرا ساقی به خشکی بسته است؟

مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن

ورنه آتش از سپند من مکرر جسته است

از نظر غایب نمی گردد به دوری چهره اش

دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است

داغ دارد زلف عنبرفام را از پیچ و تاب

رشته جان تا به آن موی کمر پیوسته است

چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان

می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است

از پریشانی دل صد پاره را شیرازه کن

تار و پود جسم تا از یکدگر نگسسته است

بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند

نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است

از فشار قبر گردد استخوانش توتیا

هر که صائب خویش را در زندگی نشکسته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به توصیف رابطه عمیق میان عشق و دلتنگی می‌پردازد. شاعر از جویبار و دریای خم، نمادهای عشق و دلتنگی، سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که چگونه کشتی عشق به خشکی رسیده است. او از دشواری عشق و دل‌سوزی می‌گوید که حتی در دوری هم چهره محبوبش از نظرش خارج نمی‌شود. زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش را بیان می‌کند و اشاره می‌کند که دل آهنی او هرچند سخت به نظر می‌رسد، اما در واقع هنوز در پی عشق است. شاعر به نیاز به یکپارچگی دل در میان پریشانی‌ها اشاره کرده و بیان می‌کند که برقراری ارتباط بی‌واژه با معشوق می‌تواند معنای عمیق‌تری داشته باشد. در انتها، به این نکته می‌پردازد که زندگی برای کسی که در عشق خود صادقی دارد، دچار آسیب نخواهد شد.