نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۱۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است

غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است

سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است

گرد ما افتادگان هرگز هوا نگرفته است

با دل روشن زمین و آسمان غمخانه ای است

صورتی دارد جهان تا دل جلا نگرفته است

می رسد آخر به جایی گریه خونین ما

خون ناحق را کسی پا در حنا نگرفته است

روز ما را گر سیه کردند این مه طلعتان

دامن شب را کسی از دست ما نگرفته است

هر چه هر کس یافته است از دامن شب یافته است

دل عبث دامان آن زلف دو تا نگرفته است

آه را در سینه سوزان من آرام نیست

دود از آتش این چنین صائب هوا نگرفته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و چالش‌های انسانی می‌پردازد. شاعر می‌گوید که نامه‌ای از جانب معشوقی خاص نرسیده و این نشان‌دهنده عدم ارتباط و غم در دل اوست. او به غیرت و احساس عشق خود اشاره می‌کند و معتقد است که زخم‌های عشق و غم در دل او به‌راستی برطرف نشده‌اند. شاعر به تیره‌روزی زندگی و بی‌اعتنایی دیگران به درد دلش اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس از غم او باخبر نیست. در نهایت، او از سوز دل و آتش درون خود صحبت می‌کند که انگار هیچ‌کس نمی‌تواند آن را درک کند. این شعر تصویری غم‌انگیز از عشق و ناکامی را ارائه می‌دهد.