نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

داغ می گلگل به طرف دامنم افتاده است

همچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است

چون پلاس شکوه بر گردن نیندازم ز بخت؟

گل به چشم از نکهت پیراهنم افتاده است

تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانه ام

از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است

گرچه خاکستر شدم، ایمن نیم از سوختن

شعله سنگین دلی در خرمنم افتاده است

در حصار آهنین دارد تن و جان مرا

شکر زنجیر جنون بر گردنم افتاده است

طفل اشک شوخ چشم از بس در او آویخته است

چاکها چون گل به طرف دامنم افتاده است

صائب از تکلیف سیر بوستانم در گذر

صحبت گرمی به کنج گلخنم افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حس عمیق و احساسی شاعر را درباره عشق و دلبستگی بیان می‌کند. شاعر از داغی که به دامنش افتاده سخن می‌گوید و احساساتش را با تصاویری چون مینا و گل به زیبایی توصیف می‌کند. او به گرمی و زیبایی عشق اشاره دارد که از دمی بر صفحات زندگی‌اش می‌گذرد، اما در عین حال، درد و سوختگی ناشی از این عشق را نیز احساس می‌کند. وجود زنجیرهایی که او را در حصار قرار داده و اشک‌های بچه‌گانه‌ای که از این حالت رنج می‌برند، نشان‌دهنده احساسات پیچیده‌اش است. شاعر در نهایت به فضا و زیبایی‌های اطرافش نیز اشاره می‌کند، در حالی که به‌تدریج از حال و هوای دل‌تنگی و اندوهش فاصله می‌گیرد.