نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست از روی زمین سیری دل خود کام را

حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را

داغ دارد میکشان را تشنه چشمی های من

می کنم خالی ز می در دست ساقی جام را

روزگار عیش را دود سپندی لازم است

شد شب آدینه نیل چشم زخم ایام را

دل به کوشش آرزو را پخته نتوانست کرد

در بغل نتوان رساندن میوه های خام را

هر که را از درد و صاف می نظر بر نشأه است

باده یک جام داند بوسه و دشنام را

جسم رنگ جان گرفت از بی قراری های دل

می برد چون سایه با خود صید وحشی دام را

در دل خود کعبه مقصود را هر کس که یافت

بستن زنار داند بستن احرام را

بوسه را در نامه می پیچد برای دیگران

آن که می دارد دریغ از عاشقان پیغام را

دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پاره ای است

رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را

نیست صائب شنبه و آدینه در کوی مغان

می کند یکرنگ، مشرب سر به سر ایام را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و دردهای درونی شاعر می‌پردازد. شاعر از دل‌تنگی و حرص برای رسیدن به خوشی‌ها صحبت می‌کند و به تنهایی و بی‌قراری خود اشاره می‌کند. او از یک سو به قدرت عشق و نشانه‌های آن اشاره دارد و از سوی دیگر به بی‌پایانی و ناپایداری روزگار اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که عشق و زندگی پر از تلاش و آرزوهای انتظاری هستند که ممکن است به حقیقت نپیوندند. احساس غم و افسردگی از گرفتاری‌های دنیایی و جسمانی نیز در این شعر مشهود است و شاعر به نوعی جستجوی آرامش و معنا در دنیای فانی خود پرداخته است.