نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۴۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کوته اندیشی که طاعات ریایی کرده است

خویش را محروم از مزد خدایی کرده است

دست خشک آسمان، خورشید عالمتاب را

کاسه دریوزه شبنم گدایی کرده است

نیست تاب حرف سختم، گرچه سنگ کودکان

استخوان را در تن من مومیایی کرده است

با هوسناکی نگردد جمع حسن عاقبت

از هدف قطع نظر تیر هوایی کرده است

سینه اش مجمر شده است از تیر باران چون هدف

هر که از گردن فرازی خودنمایی کرده است

با گرفتاری قناعت کن که در این دامگاه

بند ما را سخت، انداز رهایی کرده است

تا چه با عاشق کند آن لب، که جام باده را

بوسه اش خون در جگر از بد ادایی کرده است

گلستان امروز دارد آب و رنگ تازه ای

تا ز رخسار که گل شبنم ربایی کرده است؟

نیستم نومید از بی دست و پایی تا صدف

قطره ها را گوهر از بی دست و پایی کرده است

همچو بار طرح بر دوشم گرانی می کند

تا سرم از پای خم صائب جدایی کرده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به انتقاد از کوته اندیشی و ریای افرادی می‌پردازد که خود را از پاداش الهی محروم کرده‌اند. او به این موضوع اشاره می‌کند که دست بی‌کفایت انسان‌ها نمی‌تواند به خورشید جهان تاب برسد و به طمع و گدایی دچار شده‌اند. همچنین، او به چالش‌های زندگی و عدم تحمل سختی‌ها اشاره دارد و به این نکته می‌پردازد که تظاهر به بزرگی و خودنمایی تنها به زخم‌های بیشتری منجر می‌شود. شاعر می‌گوید که باید با قناعت زندگی را سپری کرد و از مشکلات ناامید نشد. او بر این باور است که حتی از شرایط سخت می‌توان زیبایی‌ها و ارزش‌هایی به دست آورد. در نهایت، بار سنگین مشکلات زندگی او را خسته کرده اما امید به رهایی را از دست نمی‌دهد.