نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را

مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را

تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور

از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را

جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت

روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را

قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب

می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را

می کند فکر متین، کج بحث را کوته زبان

از کجی زور نهنگ آرد برون قلاب را

لب ز حرف شکوه بستن تلخ دارد کام من

وقت زخمی خوش که بیرون می دهد خوناب را

دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم

مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را

نقد خود را نسیه می سازد ز کوته دیدگی

با چراغ آن کس که جوید گوهر شب تاب را

سینه خود صائب از گرد کدورت پاک کن

صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بررسی زخم‌ها و دشواری‌های زندگی می‌پردازد و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او می‌گوید که زخم زبان‌ها و دردها نمی‌توانند مانع پیشرفت وی شوند و مانند خار و خس در مسیر زندگی نیستند. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که نمی‌توان با زور دردها را از بین برد و برای یافتن روشنی و گرما نیاز به سرچشمه حقیقی دارد. شاعر زندگی را همچون مسیری پرپیچ‌وخم می‌داند که در آن ضرورت دارد به خود و دوستان نزدیک‌مان صادق باشیم و از کدورت‌ها دوری کنیم. او خاطرنشان می‌کند که نباید به ظاهر اوضاع دل خوش کرد؛ چرا که هر روز ممکن است وضعیت تغییر کند. در انتها، او می‌گوید که باید دل خود را از کدورت‌ها پاک نگه داریم تا بتوانیم روابط خوبی با دیگران برقرار کنیم.