نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۱۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا فشاندم دست بر دنیا جهان آمد به دست

از سبکدستی مرا رطل گران آمد به دست

یافتم در سینه گرم آن بهشتی روی را

در دل دوزخ بهشت جاودان آمد به دست

چشم پوشیدن ز دنیا چشم دل را باز کرد

دولت بیدار ازین خواب گران آمد به دست

چون هما مغز من از اندیشه روزی گداخت

تا مرا از خوان قسمت استخوان آمد به دست

دامن زلفش به دستم در سیه مستی فتاد

رفته بود از کار دستم چون عنان آمد به دست

سالها گردن کشیدم چون هدف در انتظار

تا مرا تیری ازان ابرو کمان آمد به دست

صحبت یاران یکرنگ است دل را نوبهار

برگ عیش من در ایام خزان آمد به دست

سایه بال هما بر استخوان من فتاد

در کهنسالی مرا بخت جوان آمد به دست

همچو لال، از گفتگوی ظاهر اهل جهان

تا زبان بستم مرا چندین زبان آمد به دست

در کمند پیچ و تاب افتاد از آزادگی

هر که را سررشته کار جهان آمد به دست

قامت خم عذر ایام جوانی را نخواست

رفت تیر از شست بیرون چون کمان آمد به دست

زین جهان آب و گل را هم به دل صائب فتاد

یوسفی آخر مرا زین کاروان آمد به دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربیات خود در زندگی سخن می‌گوید و به مضامینی چون عشق، انتظار و تحولات درونی اشاره می‌کند. او با تصاویری زیبا از دنیا و دنیای درون، می‌گوید که چگونه با رها کردن تعلقات دنیوی، به شناخت عمیق‌تری از خود و حقیقت دست یافته است. با بیان احساسات متضاد و تغییرات زندگی، به نظر می‌رسد شاعر در جستجوی آرامش و خوشبختی است و از بودن در کنار یاران و محبت دیگران به مثابه‌ای جوانی و تجدید حیات یاد می‌کند. در نهایت، او به پذیرش واقعیت‌های زندگی و به دست آوردن درک عمیق‌تری از وجود خود می‌رسد.