نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۱۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست

از دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست

بزم عشرت حلقه ماتم بود بر بیدلان

شمع روشن اشک و آهی دارد از محفل به دست

گل چو شاخ افتد به گلچین می‌رساند خویش را

خون ما می آرد آخر دامن قاتل به دست

نعل وارونی است در ظاهر مرا این پیچ و تاب

ورنه من چون راه دارم دامن منزل به دست

باددستی گر شود با خاطر آزاده جمع

چون صنوبر می‌توان آورد چندین دل به دست

دست و پایی می زنم چون مرغ بسمل زیر تیغ

بر امید آن که آرم دامن قاتل به دست

خاتم فرمانروایی را مثنی می کند

مور عاجز را اگر آرد سلیمان دل به دست

نیست این وحشت سرا جای عمارت، ورنه من

دارم از گرد یتیمی همچو گوهر گل به دست

نعمت دنیا نسازد سیر چشم حرص را

هست در دریای پر گوهر صدف سایل به دست

می توان از دل زدودن پیچ و تاب عشق را

جوهر از فولاد اگر صائب شود زایل به دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به چرایی غفلت از عمر و نارضایتی از زندگی می‌پردازد. او از مشکلات و حزن‌هایی که در زندگی دارد صحبت می‌کند و به بزم عشق به‌عنوان جایی پر از درد و غم اشاره می‌کند. همچنین، او از ناکامی‌ها و مبارزاتش در زندگی می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه در تلاش است تا از محدودیت‌ها و شرایط سخت فرار کند. تصاویر و استعاره‌هایی مثل "مرغ بسمل زیر تیغ" و "خون ما می‌افزاید دامن قاتل" به عمق درد و ناامیدی او اشاره دارد، در حالی که در تلاش است تا به مبارزاتش ادامه دهد و به امید بهبود وضعیتش بپردازد. شاعر همچنین بر زمینۀ عشق و قابلیت‌های انسان برای غلبه بر مشکلات به زیبایی سخن می‌گوید.