نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۲۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست

در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست

رو نگردانید خال از روی آتشناک او

این سپند از خیرگی در دیده مجمر نشست

تا به مژگان آن نگاه گرم در دل جای کرد

این خدنگ جانستان در سینه ام تا پر نشست

حلقه بیرون در شد آن دل چون سنگ را

پیچ و تاب من که در فولاد چون جوهر نشست

شبنم ما را کسی از قرب گل مانع نبود

از ادب چون حلقه چشم ما برون در نشست

بود از خاتم بر او ملک سلیمان تنگتر

در دل چون شیشه ام چون آن پری پیکر نشست؟

دل چو از جا رفت بر گرداندن او مشکل است

چون شرر برخاست نتواند ز پا دیگر نشست

خانه دربسته دل را مانع از کلفت نشد

در صدف گرد یتیمی بر رخ گوهر نشست

از گرانجانی دل ما ماند در زندان تن

کشتی ما در گل از بسیاری لنگر نشست

مشت خاک ما ز بیداد فلک از جا نرفت

کوه زیر تیغ نتواند به این لنگر نشست

پا به دامن کش که چون پروانه هر کس بی طلب

رفت در محفل، ز بی قدری به خاکستر نشست

نیست صائب محفل آتش زبانان جای لاف

هر که بال و پر گشود اینجا، به خاکستر نشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، با استفاده از تصاویری زیبا و استعاره‌های شاعرانه، احساسات عمیق و درد ناشی از عشق و فراق را بیان می‌کند. شاعر توصیف می‌کند که چگونه عشق و زیبایی معشوقش، مانند دمیدن روح در زمینۀ زندگی‌اش، تاثیر عمیقی بر او می‌گذارد. در این شعر، عشق به محکومی در زندان خود اشاره دارد و به تناقضات عشق، مانند شادی و غم، درون‌نگری و افکار عمیق اشاره می‌شود. شاعر از چالش‌های عاشق بودن، همچون سختی جدایی و تأثيرات عاطفی، به خوبی پرده برمی‌دارد و نهایتاً نشان می‌دهد که عشق در زندگی انسان، حتی در سختی‌ها و مشکلات، همواره وجود دارد و لحظات زیبا و دل‌انگیز را به یاد می‌آورد.