غزل شمارهٔ ۱۲۲۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زلف یار از جلوه خط پریشانی شکست
از غبار لشکر موران سلیمانی شکست
کشتی ما گرچه از موج خطر صد پاره شد
تخته ای هر پاره اش بر فرق طوفانی شکست
داغ منت چون کلف هرگز نرفت از چهره اش
هر که بر خوان فلک چون مه لب نانی شکست
اندکی از سینه پر شور ما دارد خبر
در کنار زخم هر کس را نمکدانی شکست
رو نگرداند ز تیغ آتشین آفتاب
هر که در راه طلب چون صبح دامانی شکست
دل ز راه عجز و دلدار از سر ناز و غرور
هر گلی طرف کلاه اینجا به عنوانی شکست
موجهای بحر یکرنگی به هم پیوسته است
از شکست خاطر ما کافرستانی شکست
از جنون، گفتم قلم بردار از من روزگار
در بن هر ناخنم سودا نیستانی شکست
از شکست بال، صائب در قفس خون می خورم
ای خوشا مرغی که بالش در گلستانی شکست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و استعاری به بیان احساسات عاشقانه و عواطف درونی خود میپردازد. او از غم و اندوه ناشی از عشق و شکستهای زندگی سخن میگوید. زلف یار و زیباییهای او نمایانگر جذابیت و در عین حال دردسرهای عشق هستند. شاعر با اشاره به کشتی که در میان طوفان شکست میخورد و زخمهای دل، به نحوی وضع خود را تصویر میکند. هر بخش از شعر نیکو و سرشار از نمادهاست و نشاندهندهٔ تضادهای عشق و عذابهای ناشی از آن میباشد. در پایان، شاعر به زیبایی مرغی که در گلستان پرواز میکند اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در ناخوشیها و شکستها، امید و زیبایی وجود دارد.