نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست

طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست

ای نسیم از زلف او بردار دست رعشه دار

ناخن این کار در سر پنجه شمشاد نیست

داغ چندین لاله و گل دید و خاکستر نشد

مرغ جان سختی چو من در بیضه فولاد نیست

تا به گردن زیر بار منت نشو و نماست

سرو از بار تعلق در چمن آزاد نیست

بر سر آزادطبعان، سایه بال هما

در گرانی هیچ کم از تیشه فولاد نیست

از نگاه عجز ما شمشیر می افتد ز دست

دیده ما را نبستن صرفه جلاد نیست

تیشه را بایست اول بر سر خسرو زدن

جوهر مردانگی در طینت فرهاد نیست

پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست

مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست

دست ارباب قلم را یکقلم بر چوب بست

در سخن چون صائب ما هیچ کس استاد نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و اندوه ناشی از محدودیت‌ها و مصائب زندگی است. شاعر به روزی خوش و شاد اشاره می‌کند، اما دلش شاد نیست و احساس آزادی را تجربه نمی‌کند. او از نسیمی می‌خواهد که موهای محبوبش را آزاد کند. همچنین، به سختی و مقاومت در برابر مشکلات اشاره می‌کند و بیان می‌کند که آزاد بودن در میان بارهای سنگین زندگی دشوار است. شاعر از عشق و دلیری سخن می‌گوید و بر اهمیت وجود عشق حتی در سختی‌ها تأکید می‌کند. در انتها، او به دشواری‌هایی که قلم و سخن به دوش دارند اشاره دارد و می‌گوید که در هنر سخن هیچ‌کس به پای او نمی‌رسد.