نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تَر‌زبانی معدنِ زَنگار می‌سازد مرا

خامشی آیینهٔ اسرار می‌سازد مرا

آفتابِ غیب، فرشِ خانهٔ بی‌روزن است

چشم بستن مطلعِ انوار می‌سازد مرا

در میانِ مستی و هشیاریِ من پرده‌ای است

نعرهٔ مستانه‌ای هشیار می‌سازد مرا

سایهٔ سروی که من در پای او آسوده‌ام

از شِکَر‌خوابِ عدم بیدار می‌سازد مرا

می‌تواند چشمِ بیماری مسیحِ من شدن

فتنهٔ خوابیده‌ای بیدار می‌سازد مرا

کف چه حد دارد نقابِ شورش دریا شود؟

مستی سرشار، بی‌دستار می‌سازد مرا

آفتابِ گرم‌رویی دشمنِ جانِ من است

نخلِ مومم، سردیِ بازار می‌سازد مرا

تنگ می‌سازد بیابان را به رهرو کفشِ تنگ

تنگدستی از جهان بیزار می‌سازد مرا

عِزّ آزادی به ذِلّ بندگی نتوان فروخت

بُخلِ بیش از جود، منّت‌دار می‌سازد مرا

هیچ سوهان راهرو را چون رهِ باریک نیست

فکرِ آن موی میان هموار می‌سازد مرا

گرچه چون سیل از غبارِ ره گران گردیده‌ام

جذبهٔ دریا سبک‌رفتار می‌سازد مرا

این جوابِ آن غزل صائب، که می‌گوید اسیر

خواب چون گردد گران، بیدار می‌سازد مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی تم‌های عمیق در مورد زندگی، عشق و فرایندهای درونی انسان می‌پردازد. شاعر از حالت‌های مختلفی چون خاموشی و شفافیت، مستی و هشیاری، خواب و بیداری صحبت می‌کند و به نوعی چالش‌ها و تناقض‌های موجود در زندگی را به تصویر می‌کشد. او به تاثیری که محیط و عناصر طبیعی بر روح و روان انسان دارند اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که آزادی قابل معامله نیست و انسان باید از تنگناها و محدودیت‌های زندگی رهایی یابد. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که در عمیق‌ترین حالت‌های زندگی، بیداری و آگاهی همواره او را شکل می‌دهد.