نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۷۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرچه طبعم کم ز خورشید جهان افروز نیست

در نظرها اعتبارم چون چراغ روز نیست

دست اگربردارم از دل، می شکافد سینه را

هیچ مرغی چون دل بیتاب، دست آموز نیست

حسن چون بی پرده آید، عشق ناپیدا شود

جوشش پروانه بر گرد چراغ روز نیست

خاک ما را از گل بیت الحزن برداشتند

چون سبو پیوند دست ما به سر امروز نیست

دست چون دادی به دستی، قطع الفت مشکل است

دست و پایی می زند تا مرغ دست آموز نیست

از شب آدینه روز عشرت ما شد سیاه

صبح شنبه هیچ طفلی این چنین بد روز نیست

همتم از شمع باشد یک سر و گردن بلند

آستین بر اشکی افشانم که دامن سوز نیست

پرده گوش از صفیر من شود خاکستری

اینقدر با شعله آواز بلبل، سوز نیست

روزگاری شد که در سلک سخن سنجان اوست

نسبت صائب به شاه قدردان امروز نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دردی که شاعر از عشق خود تجربه می‌کند، می‌پردازد. شاعر از ناتوانی‌اش در بیان و اثبات احساساتش صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که عشق واقعی و معنوی به راحتی به دست نمی‌آید. او به تأثیرات سختی‌های روزگار بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و از نبود ارتباط و ارتباطات واقعی در دنیای امروز گلایه می‌کند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره دارد که دوران گذشته با زیبایی‌ها و ارزش‌هایش، اکنون دیگر وجود ندارد و او نسبت به وضعیت فعلی ناامید است.