نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۷۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفت

روزگار دار و گیر شیشه و پیمانه رفت

می شود کان بدخشان از شراب لعل رنگ

چون سبو با دست خالی هر که در میخانه رفت

دانه می گویند بعد از کاه می ماند بجا

خرمن امید ما را کاه ماند و دانه رفت

راز عشق از دل به زور گریه بر صحرا فتاد

طرفه گنج گوهری از کیسه ویرانه رفت

بار قتل خود به دوش دیگران نتوان نهاد

در میان عشقبازان کوهکن مردانه رفت

بت پرستان چون نسوزانند با صندل مرا؟

آن که گاهی دردسر می داد، ازین بتخانه رفت

می کند جا در ضمیر آشنایان سخن

هر که چون صائب به فکر معنی بیگانه رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با نغمه‌ای غمگین و فلسفی به بررسی گذرا بودن زندگی و عشق می‌پردازد. او از زهرخند زدن به دل و دوری گریه و شادمانی سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که روزگار نیز مثل شیشه و پیمانه‌ای می‌گذرد. شاعر به تجربه‌اش از عشق و درد در میخانه اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که امید و آرزوها تحت تأثیر سختی‌ها و ناکامی‌ها از بین می‌روند. او می‌گوید که نمی‌توان بار عشق را بر دوش دیگران نهاد و در نهایت از این می‌نالد که کسی که دردسر می‌آفریند، در نهایت از میخانه عشق می‌رود. شعر به نوعی انتقاد از ناتوانی انسان در کنترل سرنوشت و عشق است.