نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۳۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در لحد گل نکند شعله داغی که مراست

روغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست

درنگیرد نفس شعله به خاکستر سرد

می خونگرم چه سازد به دماغی که مراست

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

چه کند می به لب خشک ایاغی که مراست؟

دل من گرم نگردد به سخن با هر کس

ندهد نور به هر بزم چراغی که مراست

نیست در زیر فلک پادشهان را صائب

از غم و محنت ایام فراغی که مراست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به احساسات عمیق و غم‌انگیز خود می‌پردازد. او به این نکته اشاره می‌کند که در دلش شعله‌ای وجود دارد که به سختی می‌تواند آن را خاموش کند و هر قطره بارانی نیز نمی‌تواند این شعله را سیراب کند. همچنین بیان می‌کند که دلش به گفت‌وگو با دیگران گرم نمی‌شود و نور زندگی را از هیچ کس نمی‌گیرد. در پایان، او اشاره می‌کند که زندگی در زیر آسمان، به رغم مقام و ثروت پادشاهان، پر از غم و محنت است و هیچ کس از این رنج‌ها در امان نیست.