غزل شمارهٔ ۱۴۷۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عشق را از دل سودازده ما ننگ است
این پلنگی که با سایه خود در جنگ است
خاطر ساده دلان نقش جهان نپذیرد
شیشه صد میکده گر صرف کند بیرنگ است
چرخ را ناله من بر سر کار آورده است
از دم گرم من این دایره سیر آهنگ است
چون گره بر لب گفتار چو مرکز نزنم؟
عرصه دایره خلق عزیزان تنگ است
سبزی بخت، عبث جلوه فروشی نکند
که بر آیینه ما شهپر طوطی زنگ است
آفتابش به لب بام زوال استاده است
هر که چون شبنم گل، بسته آب و رنگ است
دل بی عشق خطر از دم عیسی دارد
شیشه چون شد تهی از باده، نفس هم سنگ است
سخن تلخ کند نرم، دل دشمن را
سرکه تند علاج دل سخت سنگ است
چشم بر اطلس افلاک ندارد صائب
کاین قبایی که بر قامت همت تنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عمق و پیچیدگی عشق و احساسات انسانی میپردازد. شاعر عشق را به نوعی درد و رنج توصیف میکند و به تضادهای آن اشاره دارد. عشق در نگاه او به عنوان چیزی ناپایدار و مملو از خطرات است که در دنیای واقعی نمیتواند به طور کامل درک شود. همچنین نشانههایی از ناامیدی و تنهایی در آن وجود دارد، و شاعر به محدودیتهای عشق و زندگی اشاره میکند. بهطور کلی، این شعر نشاندهنده کشمکشهای درونی انسان و بازتابی از احساسات پیچیده و متناقض است.