نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است

دانه را از دهن مور گرفتن ستم است

خون خود ما به دو چشم تو نمودیم حلال

باده از مردم مخمور گرفتن ستم است

سخن تنگدلان را نبود پا و سری

خرده بر غنچه مستور گرفتن ستم است

در تنوری چه نفس راست نماید طوفان؟

سر این باده پر زور گرفتن ستم است

شور باشد نمک محفل ما باده کشان

بر جراحت ره ناسور گرفتن ستم است

به قدح دست مکن پیش خم باده دراز

تا بود مهر، ز مه نور گرفتن ستم است

عشق در عقل تهی مغز عبث پیچیده است

پنجه با مردم بی زور گرفتن ستم است

گرچه ظرف سخن حق نبود مردم را

دهن جرأت منصور گرفتن ستم است

در چنین وقت که از دست تو می ریزد آب

دست بر آتشم از دور گرفتن ستم است

دزد را دار کند راست، ترحم مکنید

که عصا را ز کف کور گرفتن ستم است

زخم در کان نمک کهنه نگردد صائب

دل ازین عالم پر شور گرفتن ستم است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی تفکر و احساسات عاشقانه و دردهای زندگی می‌پردازد. شاعر با ذکر مثال‌های مختلف، ظلم‌هایی را که در عشق و زندگی تجربه کرده، توصیف می‌کند. او به ناپایداری عشق، درد و رنج‌های ناشی از آن و ناتوانی انسان در برابر مشکلات اشاره می‌کند. شاعر از ستمگری‌های اجتماعی، عشق بدون عاطفه و همچنین اعتراض به بی‌عدالتی‌ها در زندگی می‌گوید و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که حتی آسیب‌ها و زخم‌ها نیز نمی‌توانند شور و شوق زندگی را از دل انسان بزدایند.