نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرچه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا

در سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا

آرزویی هر زمان در دل بر آتش می نهم

آتش بی دود، باشد عیب چون مجمر مرا

جوهر آیینه من چون زره زیر قباست

در صفای سینه پوشیده است بس جوهر مرا

نعمتی چون سیر چشمی نیست بر خوان وجود

بی نیاز از بحر دارد آب این گوهر مرا

چهره خورشید پنهان است در زنگار من

می زند صیقل به چشم بسته روشنگر مرا

گرچه چون شبنم درین گلشن غریب افتاده‌ام

باغبان از دامن گل می کند بستر مرا

بس که دیدم سرد مهری از نسیم نوبهار

باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا

سنگ خارا را شرار من گریبان پاره کرد

ساده لوح آن کس که می پوشد به خاکستر مرا

می شود از غفلت سرشار من رگ های خواب

سوزن الماس اگر ریزند در بستر مرا

خرده بینی نیست صائب، ور نه چون خال بتان

یک جهان معنی است در هر نقطه ای مضمر مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

بیت‌های این شعر بیانگر تضادهای روحی و عاطفی شاعر است. او با وجود داشتن ظاهری خزان‌زده و غمگین، در باطن خود احساس‌هایی شگرف و گرانبها دارد. شاعر در تلاش است آرزوهایش را زنده نگه‌دارد و رغم مشکلات، جوهر ارزشمند وجودش را حفظ کند. اشاره به زیبایی نهفته در وجود و چهره‌ای که همچون خورشید پنهان است، نشان‌دهنده امید و روشنی در دل شاعر است. در نهایت، شاعر به پیچیدگی‌های روحی خود و تجارب تلخ عاشقانه‌اش اشاره می‌کند و از غفلت و سردی دنیای بیرون می‌نالد. این شعر را می‌توان در چارچوب یک سفر درونی و جستجوی معنا و حقیقت وجودی تعبیر کرد.