نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۰۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

مانع مستی غفلت دل هشیار من است

پادشاه شب من دیده بیدار من است

می سپارند به هم دست به دست اطفالم

شور مجنون خجل از گرمی بازار من است

هر که افتاده ز خود پیش ز وحشت زدگان

در بیابان طلب قافله سالار من است

خصم را می کنم از راه تنزل مغلوب

سیل خونین جگر از پستی دیوار من است

لب خمیازه من باز ز گفتار شود

مهر خاموشی من ساغر سرشار من است

چون فلاخن ز گرانی است مرا دور نشاط

هر که باری ننهد بر دل من بار من است!

خطر از لغزش پا نیست مرا در مستی

طارم تاک به صد دست نگهدار من است

کمر خدمت بت بسته ام از رشته جان

صد گره در دل تسبیح ز زنار من است

می کند دامن صحرای قیامت تنگی

به سرشکی که گره در دل افگار من است

جوی خون می کند از ناخن الماس روان

گرهی چند که از زلف تو در کار من است

قفل، مفتاح در بسته نگردد هرگز

لب خاموش تو مهر لب اظهار من است

گرچه آزار به موری نپسندم صائب

هر که را می نگرم در پی آزار من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات و تجربیات شخصی خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که غفلت و خواب‌آلودگی، مانع از مستی و شعف واقعی او هستند. در شب، چشمانش بیدار و هشیارند و او با عشق و وابستگی به کودکانش، محبت و شور مجنونانه‌ای را تجربه می‌کند. او به کسانی که از خود بی‌خود شده‌اند، کمک می‌کند تا راهی برای یافتن آرامش پیدا کنند. همچنین، شاعر از احساسات درونی خود و چالش‌های زندگی یاد می‌کند و با تصاویری شعری، درد و رنج خود را توصیف می‌کند. در نهایت، او بیان می‌کند که هرچند که قصد آزار کسی را ندارد، اما حس آزار و آسیب در اطرافش وجود دارد. این شعر به‌طور کلی یک روایت عمیق و احساسی از دل و جان شاعر است.