نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۱۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟

دم شمشیر فنا جاده این راه است

لب بی آه به ماتمکده گردون نیست

این نه خط است به دور لب ساغر، آه است

گرچه ظاهر به سر زلف نمی پردازد

از پریشانی من موی به موی آگاه است

در ره عشق کسی را خبر از منزل نیست

خضر این بادیه چون ریگ روان گمراه است

خست چرخ که صد جامه اطلس دارد

تا به حدی است که پیراهن یوسف چاه است

صائب امروز تویی ز اهل سخن قدرشناس

که به غیر از تو ز مقدار سخن آگاه است؟

صائب از قافله عشق مدد می طلبد

یوسف طبع که عمری است اسیر چاه است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره مشکلات و چالش‌های عشق و زندگی است. شاعر به سرنوشت و سرگردانی انسان‌ها در مسیر عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که کسی از مراحل این مسیر آگاه نیست. او با استفاده از تصاویری چون دم شمشیر فنا و پیراهن یوسف، به سختی‌ها و دردها اشاره می‌کند و می‌گوید که ظاهر بعضی چیزها فریبنده است. در نهایت، شاعر از کسانی که به هنر و علم سخن آگاه هستند، خواسته می‌شود تا به او کمک کنند و از تجربیات خود در این مسیر شیرین و دردناک بهره‌مند شود.