نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

هر که را می نگرم سوخته جان افتاده است

این چه برق است درین لاله ستان افتاده است؟

نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسد

هر که چون قطره شبنم نگران افتاده است

حال ما رهروان آبله پایی داند

که نفس سوخته در ریگ روان افتاده است

از نهانخانه گوهر چه خبر خواهد داشت؟

خس و خاری که ز دریا به کران افتاده است

ای که در کعبه خبر از دل ما می گیری

روزگاری است که در دیر مغان افتاده است

زود باشد سر خود در سر این کار کند

چون قلم هر که به دنبال زبان افتاده است

در سر کوی تو ای انجمن آرای بهار

چهره زرد چو اوراق خزان افتاده است

وسعت دایره مشرب ما می داند

هر که چون نقطه مرکز به میان افتاده است

جود کن کز دهن خالی موری بسیار

رخنه در ملک سلیمان زمان افتاده است

جسم ما بر سر این عمر سبکرو صائب

برگ سبزی است که در آب روان افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف حال و روز انسان‌ها می‌پردازد که همگی دچار درد و رنج هستند. او به چه بسا مرگ و فنا نیز اشاره دارد و تأکید می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند به خورشید و نور حقیقی برسد اگر در ذکر و مراقبه غافل باشد. همچنین، شاعر می‌گوید که زندگی ما پر از مشکلات و نقص‌هاست، با اشاره به احساس گم‌شدگی و بی‌پناهی. او در نهایت از زیبایی‌های زندگی و عشق به معشوق صحبت می‌کند، اما همزمان از زوال و نگرانی‌های حیات نیز سخن به میان می‌آورد. شعر مظاهر غم، نوستالژی و پیوند با معنویت را به تصویر می‌کشد.