غزل شمارهٔ ۱۵۳۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده است
این چه شورست که در عالم جان افتاده است؟
نیست در جاذبه عشق مرا کوتاهی
پله ناز تو بسیار گران افتاده است
گرچه از ناز مقیم است به یک جا دایم
همه جا سایه آن سرو روان افتاده است
نیست ممکن که چکیدن نرود از یادش
عرق از بس که به رویت نگران افتاده است
فیض خورشید جهانتاب ز بس عام شده است
ذره از هستی ناقص به گمان افتاده است
طاق ابروی تو در حلقه آهو چشمان
سست عهدست ولی سخت کمان افتاده است
درنیاید به بغل خرمنش از بسیاری
گرچه شکر لب من مور میان افتاده است
با لب تشنه ز کوثر به تغافل گذرد
هر که را آتش روی تو به جان افتاده است
غنچه منشین، گره خاطر ایام مشو
دو سه روزی که هوا بال فشان افتاده است
غفلت پیریم از عهد جوانی پیش است
خواب ایام بهارم به خزان افتاده است
از لبش جای سخن عقد گهر می ریزد
هر که صائب چو صدف پاک دهان افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و تأثیر آن بر زندگی انسانهاست. شاعر از شور و شوقی که عشق به او داده و تأثیرات عمیق آن بر جهان صحبت میکند. او به توصیف زیباییهای معشوق و هیات پر شور خود میپردازد و از این میگوید که عشق در او خستگی و کوتاهدامنی نمیآورد. او به سایهپروری معشوق و تأثیر بیپایان عشق بر وجودش اشاره میکند و به نوعی به تلاطم احساسات و حالات مختلفی که ناشی از محبت به محبوب است، اعتراف میکند. غنچهگری و غرق شدن در یاد معشوق، نمادی از عمق احساسات شاعر است. در نهایت، او به گذر زمان و غفلت از جوانی نیز اشاره دارد، در حالی که محبت و زیبایی عشق همواره در یادش باقی میماند.