نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

صبح میخانه نشینان کف دریای می است

شفق باده کشان چهره حمرای می است

تا سیه مست نگردیم پشیمان نشویم

ساحل توبه ما در دل دریای می است

با دلی چون دل شب، می روم از انجمنی

که گل صبح در او پنبه مینای می است

نیست جز باد به کف ساحل هشیاری را

صدف گوهر مقصد دل دریای می است

چاک در پیرهن یوسف عقل افکندن

چشمه کاری است که در دست زلیخای می است

زر به زر داد هر آن کس می گلرنگ خرید

زردرویی نکشیدن گل سودای می است

چه عجب غنچه تصویر شود شادی مرگ؟

در حریمی که نسیمش دم گیرای می است

برو ای عقل، کله گوشه همت مشکن

کاین قیامی است که بر قامت رعنای می است

چشم صائب ز تماشا قدح خون گردید

این چه رنگ است که با لاله حمرای می است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف حالاتی از مستی و عشق و زیبایی می‌پردازد. او صبح را با باده‌نوشی میخانه‌نشینان و رنگ سرخ شراب توصیف می‌کند و این حال را با «سیه مست نشدن» و اجتناب از توبه در دل دریای می‌ مطابقت می‌دهد. شاعر همچنین از دل شاداب و شب‌زنده‌داری خود سخن می‌گوید که در جمعی پر از زیبایی و سرخوشی است. او به نمادهای مختلفی مثل گل‌ها، نسیم و باده اشاره می‌کند و در نهایت از عقل می‌خواهد تا از عوالم عمیق‌تر عشق و مستی باز نایستد. به‌طور کلی، این شعر به تأثیرات مثبت عشق و می‌نوشی بر زندگی آدمی اشاره دارد و زیبایی و شادی را در هر لحظه تجلی می‌دهد.