نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عشق را با دل صد پاره من کاری هست

در دل غنچه من خرده اسراری هست

همچو طوطی سخنش نقل مجالس گردد

هر که را پیش نظر آینه رخساری هست

شبنم بی ادب از دور زمین می بوسد

گلستانی که در او مرغ گرفتاری هست

خواب ما از ره خوابیده گرانخواب ترست

زین چه حاصل که پی قافله بیداری هست؟

بلبلی را که به دیدار ز گل قانع شد

در اگر بسته شود رخنه دیواری هست

می توان فیض بهار از نفس گرمش یافت

هر که را در جگر از تازه گلی خاری هست

باد دستی است که باری ز دلی بردارد

گر درین قافله امروز سبکباری هست

گرد بر دامن گلها ز خزان نشیند

در ریاضی که رگ ابر گهرباری هست

شکوه از بی نمکیهای جهان بی دردی است

بی نمک نیست جهان گر دل افگاری هست

پیش من گرد کسادی و یتیمی است یکی

گوهر من چه شناسد که خریداری هست؟

ظلمت و نور درین نشأه به هم پیوسته است

هر کجا آینه ای هست، سیه کاری هست

نیست سودی که زیانش نبود در دنبال

بار می بندم ازان شهر که بازاری هست

نشود خرج خزان برگ نشاطش صائب

در چمن شاخ گلی را که هواداری هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان معانی عمیق و پیچیده‌ای از عشق و زندگی می‌پردازد. شاعر از احساسات رنج و شادی درونی خود می‌گوید و می‌خواهد نشان دهد که عشق حتی در دل‌های شکسته و پاره-pاره هم وجود دارد. او همچنین به زیبایی‌های طبیعت اشاره می‌کند و از گل‌ها، شبنم و نغمه‌های بلبل سخن می‌گوید. در این میان، بیان می‌کند که زندگی سرشار از تضادهاست؛ نور و ظلمت، شادی و غم، و همچنین این که هر نشاطی ممکن است با خزان و رنج همراه باشد. در نهایت، شاعر بر لزوم شناخت و درک عمیق از احساسات و واقعیات زندگی تأکید می‌کند.