نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خلوت آینه را طوطی غمازی هست

هر کجا روی نهادیم سخنسازی هست

نیست مجنون وفادار مرا پای گریز

ورنه چون زور جنون سلسله پردازی هست

چشم نظارگیان تاب ندارد، ورنه

دل تاریک مرا آینه پردازی هست

از نفس های پریشان غبارآلودم

می توان یافت که در سینه سبکتازی هست

فیض سر رشته امید عمومی دارد

در حریمی که نگاه غلط اندازی هست

دامن گل نشود زخمی سر پنجه خار

گلستانی که در او شعله آوازی هست

انتظار جگر سوختگان سنگ ره است

ورنه ما را چو شرر رخصت پروازی هست

تا نبارد به سرش تیغ، دهن نگشاید

چون صدف در دل هر کس گهر رازی هست

روی برتافتن از سیلی غم بی‌جگری است

ورنه چون رنگ، مرا شهپر پروازی هست

چون شرر آمدن و رفتن ما هر دو یکی است

ما چه دانیم که انجامی و آغازی هست

حیف باشد که درین دشت شکاری نکند

هر که را قوت سرپنجه شهبازی هست

از نواهای جگرسوز تو صائب پیداست

که ترا در دل صد پاره نواسازی هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق درونی شاعر و مفاهیم عشق، غم و امید می‌پردازد. شاعر از وجود طوطی غمازی که در خلوت آینه نشسته سخن می‌گوید و به بررسی جنون و وفاداری می‌پردازد. او به تاریکی دل و ناتوانی چشم‌ها اشاره می‌کند و از غبار نفس‌ها و امیدهایی که از دل برمی‌خیزد، سخن می‌گوید. گل و خار و درد و رنج‌ها نیز نمادهایی از زندگی هستند که در آن‌ها زیبایی و زخم‌ها همزمان وجود دارند. شاعر به این نکته اشاره دارد که زندگی، با تمام رنج‌ها و ناکامی‌ها، همچون پرواز در آسمان است. در نهایت، او از جگرسوزی و دردهای عاشقانه می‌گوید که نشان از عمق احساسات انسانی دارد.