غزل شمارهٔ ۱۵۹۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من که در سر هوس طره دستارم نیست
هیچ با سایه اقبال هما کارم نیست
غم و غمخوار به اندازه هم می باشند
شادم از بی کسی خویش که غمخوارم نیست
از خریدار به گوهر چه رسد غیر شکست؟
زان گرمی است متاعم که خریدارم نیست
هر چه در خاطر او می گذرد می دانم
با چنین قرب، به خاک در او بارم نیست
سیل عشق تو به آن پایه رسانید مرا
که به جز جغد کسی خانه نگهدارم نیست
رشته نسبت ما و تو رسا افتاده است
گرهی نیست در آن زلف که در کارم نیست
ای که از ننگ گرفتاری من می پیچی
بنما حلقه دامی که گرفتارم نیست
آنچنان نقطه خال تو ربوده است مرا
که به فرمان، قدم خویش چو پرگارم نیست
ابر از گریه من چون نشود تر صائب؟
مرد سر پنجه مژگان گهربارم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات عمیق شاعر در مورد عشق و زندگی میپردازد. شاعر از نداشتن امید و اعتنا به سرنوشت خود سخن میگوید و بیان میکند که غم و شادی در زندگیاش متناسب است. او به تنهاییاش اشاره میکند و از رابطهاش با طرف مقابل خود تشبیهاتی میکند که نشاندهندهی وابستگی عمیق اوست. عشق او به حدی رسیده که دیگر هیچ چیز جز تنهایی و درد را نمیبیند. شاعر همچنین به عدم درک و نادیده گرفته شدن خود در این عشق اشاره دارد و به نوعی از مطلوب بودن و عدم دسترسی به معشوق میگوید. در نهایت، او به غمهایش و فضای عاطفی خود اشاره میکند که در آن احساس پوچی و غمگینی عمیقی دارد.