غزل شمارهٔ ۱۶۱۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست
سرمه در چشم کم از داروی بیهوشی نیست
سخن تلخی اگر می گذرانی مردی
دعوی حوصله تنها به قدح نوشی نیست
خوشه ما به دهن دانه آتش دارد
برق با خرمن ما مرد هم آغوشی نیست
دست تکلیف مکن در کمرم ای رضوان
سبزه باغچه خلد، بناگوشی نیست
می توان یافت ز عنوان جبین مضمون را
هیچ علمی چو زبان دانی خاموشی نیست
در دیار ستم از نامه صد پاره ما
جای در رخنه دیوار فراموشی نیست
دردسر تا نکشی صائب ازین بیخبران
گوشه ای امن تر از عالم خاموشی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و احساسات عمیق انسانی میپردازد. شاعر به مخمور بودن چشم معشوق اشاره میکند و میگوید که نیازی به نوشیدن شراب نیست. او تلخیهای صحبت را به مردانگی مربوط میداند و حوصله را در کنار نوشیدن نمیبیند. همچنین، شاعر به درد و رنجی که در زندگی دچار شده، اشاره کرده و بیان میکند که در فضایی پر از ظلم و ستم، هیچ راه فراری وجود ندارد. در نهایت، او بر این باور است که امنیت واقعی در سکوت و خاموشی یافت نمیشود و دردسرها را به عنوان بخشی از زندگی میپذیرد.