نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۱۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست

حسن مستور ترا جز تو تماشایی نیست

مشرق و مغربش از رخنه دل باشد و بس

همچو مه پرتو رخسار تو هر جایی نیست

بیقراران تو منزل نشناسند که چیست

ریگ را ماندگی از بادیه پیمایی نیست

بر سر دولت تنهایی خود می لرزد

اضطراب دل خورشید ز تنهایی نیست

طوطی من سبق از سینه خود می گیرد

پشت آیینه مرا مانع گویایی نیست

ناخدا لنگر بیتابی خلق است، ارنه

کشتیی نیست درین بحر که دریایی نیست

دل بود مانع بینایی عارف صائب

چشم پوشیدن ما مانع بینایی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ارتباط عمیق و خاصی که با محبوبش دارد، اشاره می‌کند. او می‌گوید که هیچ کس به جز محبوبش قابل دیدن نیست و زیبایی او منحصر به فرد است. شاعر اظهار می‌کند که افراد بی‌قرار در جستجوی محبوبشان، گمگشته هستند و مانند ریگ در بیابان، به دنبال راهی می‌گردند. تنهایی و اضطراب دل او به خاطر نبود محبوبش است و او را به تکاپو می‌اندازد. همچنین، شاعر به قدرت بیان احساساتش اشاره می‌کند، حتی اگر در دنیای واقعی موانعی وجود داشته باشد. در پایان، او اشاره می‌کند که دل، مانع شناخت واقعی عارفان است و این ناشی از چشم‌پوشی از حقیقت نیست.