نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۱۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

جوش می خشتی اگر از خم صهبا برداشت

سقف این میکده را جوش من از جا برداشت

دست اگر در کمر کوه کند می گسلد

زور شوقی که مرا سلسله از پا برداشت

شوری از ناله مجنون به بیابان افتاد

که دل از سینه لیلی ره صحرا برداشت

من نه آنم که تراوش کند از من سخنی

پرده از راز من آن آینه سیما برداشت

پای من بر سر گنج است به هر جا که روم

تا که از خاک مرا آبله پا برداشت

چه ز اندیشه تجرید به خود می لرزی؟

سوزنی بود درین راه، مسیحا برداشت

شرم اندیشه گداز تو که روزافزون باد

از دل اهل هوس یاد تمنا برداشت

طاقت دیدن همچشم که دارد صائب؟

دید از دور مرا بلبل و غوغا برداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با بیان تصاویری خیال‌انگیز و عاطفی، به مسائل عمیق انسانی و درونی خود می‌پردازد. او از عشق، شوق و اندیشه سخن می‌گوید و به تأثیرات این احساسات بر زندگی‌اش اشاره دارد. جوش و خروشی که از عشق سرشار است، او را از حالت عادی بیرون می‌آورد و به او قدرت خاصی می‌دهد. در عین حال، شاعر به تردیدها و دردهای درونی خود نیز اشاره می‌کند و از شوق و تنهایی سخن می‌گوید. به طور کلی، شاعر با توصیف احساسات و حالات خود، تصویر زیبایی از عشق و کشش‌های انسانی را ارائه می‌دهد.