نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداخت

گهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت

ز سنگ تفرقه یک شیشه درست نماند

چه فتنه بود که زلف تو در میان انداخت

کدام سینه هدف شد، که ناوکش خود را

نفس گداخته در خانه کمان انداخت

گلاب صبح قیامت کجا به هوش آرد؟

مرا که حیرت دیدار از زبان انداخت

اگر به دامن همت غبار نشیند

ز آسیای فلک آب می توان انداخت

ازان به دیده خورشید، عشق سوزن زد

که طرح بوسه بر آن خاک آستان انداخت

فسردگی نفس شعله را گره زده بود

سپند، زمزمه عشق در میان انداخت

به کلک قدرت صائب شکستگی مرساد!

که طرز حافظ شیراز در میان انداخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است که با پیچیدگی‌ها و احساسات عمیق همراه است. شاعر از تأثیر عشق و شیدایی بر زندگی‌اش صحبت می‌کند و به تأملاتی پیرامون روابط انسانی و دلتنگی اشاره می‌کند. همچنین به چالش‌های ناشی از جدایی و فشارهای عاطفی می‌پردازد. در کل، شعر حس جوانی، تنهایی و جستجوی عشق را به تصویر می‌کشد.