نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

برگ کاهی نیست کشت نابسامان مرا

خوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا

هست از روز ازل با پیچ و تاب آمیزشی

چون میان نازک خوبان، رگ جان مرا

مزرع امید من از سیر چشمی تازه روست

شبنمی سیراب دارد باغ و بستان مرا

دیده آیینه از نقش پریشان سیر شد

نیست سیری از تماشا چشم حیران مرا

فکر شورانگیز من دیوانگی می آورد

هست زنجیر جنون شیرازه دیوان مرا

بر دل آزاده من فکر مهمان بار نیست

از دل خود روزی آماده است مهمان مرا

نامه ناشسته نتوان یافت در دیوان حشر

گر بیفشارند روز حشر دامان مرا

نیست بی داغ جنون صائب دل غم دیده ام

هیچ کس بی گل ندارد یاد، بستان مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این قطعه به توصیف احساسات عمیق و پندارهای خود می‌پردازد. او اشاره می‌کند که کشت و کار دلش در جهان نابسامان است و اشک‌ها و پشیمانی‌هایش همچون خوشه‌های غم در وجودش حضور دارند. قدمت عشق و زندگی برای او پر از پیچیدگی و زیبایی است و امیدش از نگاه به زیبایی‌ها سیراب می‌شود. چشمان او هرگز از زیبایی‌ها سیر نمی‌شوند و افکارش درگیر احساسات دیوانه‌وار است. او بیان می‌کند که دل آزاده‌اش منتظر مهمانی از عشق است و بر این باور است که در روز قیامت، نمی‌تواند دستاوردهای خود را به‌راحتی گردآوری کند. در نهایت، او به احساساتش نسبت به عشق و غم اشاره کرده و می‌گوید که هیچ‌کس بدون محبت و زیبایی‌ها نمی‌تواند زندگی کند.