نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۶۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا که عالم آیینه عالم آب است

چه احتیاج به تحصیل باده ناب است؟

به گرد راز دل ما که می تواند گشت؟

خزینه گهر ما به مهر گرداب است

ز عشق اگر نکنم گریه، نیست بیدردی

غبار خاطر من سنگ راه سیلاب است

ز چهره گل سیراب، رنگ شد سفری

هنوز شبنم بیدرد در شکرخواب است

دری که بر رخ زاهد به گل برآوردند

به چشم مردم ظاهرپرست محراب است

گرفته است تب احتیاج عالم را

مدار چرخ تنک مایه هم به دولاب است

ز سیل حادثه دلهای روشن آسوده است

درین خرابه متاعی که هست مهتاب است

چرا صدف نکند چاک، سینه را صائب؟

درین زمانه که گوهرشناس نایاب است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی عشق و نیازهای انسانی می‌پردازد. شاعر به عالم و هستی اشاره کرده و می‌گوید که نیازی به تحصیل یا جستجوی باده ناب نیست، زیرا عشق و زیبایی در درون خود ماست. او از دل‌مشغولی‌های خود می‌گوید و بیان می‌کند که درد و عشق به گریه نیاز دارد. همچنین اشاره می‌کند که انسان‌ها در دنیای مدرن به دنبال چیزهای سطحی هستند و گاهی از حقیقت دور می‌شوند. شعر همچنین به ناامیدی و کمبود گوهرشناس‌ها در جامعه اشاره دارد، و پرسش می‌کند که چرا صدف (عشق و زیبایی) نباید دل را بشکافد و جواهرات درخشان را نمایان کند.