نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۶۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

تهی است چشم تو از سرمه سلیمانی

وگرنه شیشه گردون پر از پریزادست

ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را

که زنگ، تشنه آیینه های فولادست

ازان به زندگی خویش خلق می لرزند

که دایم از نفس این شمع در ره بادست

ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیست

ز جوی شیر به جز خون چه رزق فرهادست؟

مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافل

اگر چه مشق جنون بی نیاز از استادست

ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزد

ز برگریز خزان سرو اگر چه آزادست

من از رسیدن روزی به خویش دانستم

که رزق مردم بی دست و پا خدادادست

زبان شانه درازست بر سر عالم

ز نسبتی که سر زلف را به شمشادست

ز بیم سیل خراب است خانه معمور

ز گنج، خانه ویرانه صائب آبادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان ناپایداری و عدم یقین زندگی می‌پردازد. شاعر به ما یادآوری می‌کند که علم و آگاهی، تنها چیزهایی هستند که می‌توانند انسان را از سرنوشت‌های نامعلوم نجات دهند. او به زیبایی و خطر در زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که انسان‌ها باید از ظواهر فریبنده غافل نشوند. همچنین، تلاش هنرمندانه و دستیابی به اهداف در زندگی، تنها با آگاهی و هوشیاری میسر است. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که روزی و رزق، به دست خداوند تقسیم می‌شود و انسان‌ها باید به سرنوشت خود راضی باشند، چرا که وجود خطرات و ناپایداری در جهان طبیعی است.