غزل شمارهٔ ۱۶۷۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست
که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست
ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون
همین بس است که فارغ ز دید و وادیدست
مدار دست ز اصلاح خود به موی سفید
که دل سفید چو گردید صبح امیدست
به گوشمال مده رو سیاه را تهدید
که بنده را خط راه گریز، تهدیدست
همین بس است ز قهر خدا سزای بخیل
که فقر دارد و از مزد فقر نومیدست
خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد
که همچو خضر گرفتار عمر جاویدست
غرور حسن گرفته است دیده خورشید
وگرنه لاغری ماه، عیب خورشیدست
مباش بی نفس سرد یک زمان صائب
که آه سرد در آن نشأه سایه بیدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل مورد علاقه به بررسی حالاتی از زندگی و تجارب انسانی میپردازد. شاعر به نمایش حربتهای عقل و دیوانگی، دوری از شهر و بیخیالی مجنون اشاره میکند و میگوید که گاهی بیتوجهی به واقعیت میتواند آرامشآور باشد. همچنین، به فرآیند پیری و ناتوانی در اصلاح خود میپردازد و اعتقاد دارد که دل پاک و امید به زندگی اهمیت بیشتری دارد. همچنین، به زیانهای ناشی از بخیلی و قهر خدا اشاره میکند و نشان میدهد که غفلت از زندگی و زیباییها میتواند انسان را به دردسر بیاندازد. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که نباید در زندگی دچار یأس و ناامیدی شد.