نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۸۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مپوش چشم ز رخسار همچو جنت دوست

که نور چشم فزاید صفای طلعت دوست

به سیم قلب خریده است ماه کنعان را

کسی که هر دو جهان را دهد به قیمت دوست

نهال عمر ابد با کمال رعنایی

گل پیاده نماید، نظر به قامت دوست

ازان به خاک برابر نموده ام خود را

که خاکسار نوازست ابر رحمت دوست

کمر به خدمت من بسته اند عالمیان

ازان زمان که کمربسته ام به خدمت دوست

چو خون مرده نیاید به کار زنده دلان

شبی که زنده ندارند در محبت دوست

چرا ز دامن صحرا به حی روم صائب؟

مرا که نیست چو مجنون دماغ صحبت دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به زیبایی چهره‌ی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که نور چشمانش می‌تواند روح را روشن کند. او معشوق را به اندازه‌ای ارزشمند می‌داند که حاضر است تمامی دنیای خود را برای او بدهد. همچنین شاعر به طول عمر و زیبایی ظاهری معشوق اشاره کرده و او را مرکز توجه و محبت می‌داند. در نهایت، شاعر می‌گوید که عشق واقعی می‌تواند جان را زنده کند و او که عاشق است، به خدمت معشوق خود مشغول است و به خوبی احساس می‌کند که در این مسیر دیگر نیازی به هم نشینی با دیگران ندارد، چرا که عشق به معشوق برای او کافی است.