نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۱۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به غیر خشم که در خوردنش وبالی نیست

درین بساط دگر روزی حلالی نیست

به نور زنده دلی دار خانه را روشن

که آفتاب دل زنده را زوالی نیست

نه از خدا و نه از خلق شرم خواهی داشت

ترا که در گنه از خویش انفعالی نیست

کلید قفل لئیمان بود زبان سؤال

وگرنه ز اهل کرم حاجت سؤالی نیست

به خوردن دل خود همچو ماه قانع شو

که در بساط فلک، روزی حلالی نیست

هزار عقده فزون است سرو را در دل

فسانه ای است که آزاده را ملالی نیست

به غیر زهره شیران که آب گردیده است

به راه عشق دگر چشمه زلالی نیست

توان ز تربت مجنون شنید جوش نشاط

حضور مردم دیوانه را زوالی نیست

ز فکر مرغ چمن نیست غنچه فارغبال

سری که بر سر زانوست، بی خیالی نیست

نوشته اند برات مرا به میکده ای

که آب در جگر تشنه سفالی نیست

مشو چو ماه تمام از شکست خود غافل

که غیر نقص درین انجمن کمالی نیست

به داغ عشق اگر سینه را نسوخته ای

در آسمان تو خورشید بی زوالی نیست

دل رحیم ندارند غنچه ها صائب

در آن ریاض که مرغ شکسته بالی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان عشق و زندگی می‌پردازد و به مسائلی چون خشم، امید، و هنجارهای اجتماعی اشاره می‌کند. او می‌گوید که خشم مضر نیست و در زندگی جز عشق و خوش دلی روشنی وجود ندارد. شاعر به ما یادآوری می‌کند که در مواجهه با خدا و انسان‌ها نباید شرمنده بود، زیرا انسان از ارتکاب گناه انفعالی است. او به زبان و سوال به عنوان کلید فهم و ارتباط اشاره می‌کند و بیان می‌کند که باید از خود و دل راضی باشیم، چرا که زندگی پر از مشکلات و گرانی‌ها است. تمام این مسائل در روزگار عشق، می‌تواند به فراموشی و نشاط منجر شود. شاعر می‌گوید که باید از نقص‌ها آگاه بود و بر آن‌ها غافل نشد، زیرا در کمال چیزی به جز نقص وجود ندارد. او همچنین تأکید می‌کند که عشق واقعی و صادقانه همواره پایدار است و در رازی پنهان از ذهن آزادگان باقی می‌ماند.