نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست

ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست

درین زمانه چنان راه فیض مسدوست

که از شکاف دل امید روشنایی نیست

خوش است دردل شب دستگیری محتاج

عبادتی که نهانی بود ریایی نیست

ز بیقراری دراست تیغ بازی من

وگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست

دل من و تو ز همصحبتان دیرینند

مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست

ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده ام

مرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست

فغان که آبله در پرده می کند اظهار

شکایتی که مرا از برهنه پایی نیست

خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائب

هزار حجت ناطق چو خودستایی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و پیچیده عشق و بی‌تابی مربوط به آن می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که عشق، حتی در شرایط سخت و دشوار، رهایی ندارد و از مفاهیم عمیق و واقعی دور است. او از فقدان امید در دنیای امروزی صحبت می‌کند و به ارتباط و همدلی در دل شب اشاره می‌کند که می‌تواند در دل مشکلات کمک‌یار باشد. شاعر همچنین به دردی که از عشق می‌کشد و کمبود شکایتی از ناتوانی‌های خود تعبیر می‌کند. در نهایت، او به انتقاد از دانش ظاهری و خودپرستی اشاره دارد و می‌گوید که حقیقت و دانش واقعی ممکن است در خودستایی گم شود.