نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ملامت از دل بیباک من فغان برداشت

ز سخت جانی من سنگ الامان برداشت

چو بار طرح گرانم همان به میزانش

اگر چه جنس مرا چرخ رایگان برداشت

مرا ز دست تهی نیست چون صدف گله ای

نمی توان به گهر مهرم از دهان برداشت

کدام بلبل آتش نفس به باغ آمد؟

که خون مرده دلان جوش ارغوان برداشت

نشد ز گرد یتیمی نصیب هیچ گهر

تمتعی که دل از خط دلستان برداشت

به تن علاقه نادان ز بیم رسوایی است

که تیر کج نتواند دل از کمان برداشت

اگر کریم بزرگی کند به جای خودست

ز چرخ سفله بزرگی نمی توان برداشت

خروش نغمه سرایان یکی هزار شده است

مگر ز عارض او نسخه گلستان برداشت؟

ز بحر می گذرد سیل من غبارآلود

چنین که شوق مرا دست از عنان برداشت

چرا غریب نباشد نوای ما صائب؟

که عشق، بلبل ما را ز آشیان برداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دردهای خود اشاره می‌کند. او از بیباکی و سخت‌جانی خود می‌گوید و اینکه چگونه این ویژگی‌ها باعث ایجاد فریادهایی در دلش شده است. شاعر به نوعی از ناپایداری زندگی و بی‌ثمر بودن تلاش‌هایش اشاره می‌کند و دلشکستگی‌هایی که از بی‌کسی و یتیمی به دست آورده را به تصویر می‌کشد. او همچنین به دشواری‌های عشق و زیبایی‌های آن پرداخته و نشان می‌دهد که چطور این عشق و شور و شوق، او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در نهایت، شاعر از ناتوانی در بیان احساساتش و همچنین از غم و اندوه ناشی از جدایی و غربت سخن می‌گوید.