نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

غبار خط تو از دل به هیچ باب نرفت

خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت

نمی توان غم دل را به خنده بیرون برد

ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت

ستاره سوختگی را علاج نتوان کرد

ز داغ لاله سیاهی به هیچ باب نرفت

به جرم این که کله گوشه بر محیط شکست

ز تیغ موج چها بر سر حباب نرفت

ز سوز سینه ما هیچ کس نشد آگاه

ازین خرابه برون دود این کباب نرفت

نریخت تا گهر عاریت ز دامن خویش

غبار تیرگی از چهره سحاب نرفت

یکی هزار شد از وصل بیقراری من

به قرب دریا از موج پیچ و تاب نرفت

نظر به قطره و دریا یکی است نسبت من

چو ریگ، تشنگی من به هیچ آب نرفت

به آب خضر بنای حیات خود نرساند

کسی که بر سر پیمانه چون حباب نرفت

اگر چه صد در توفیق باز شد صائب

گدای ما ز در دل به هیچ باب نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و اندوهگین شاعر است. او از غبار خطی سخن می‌گوید که به دل رسیده است و نمی‌توان آن را فراموش کرد. غم و درد دل که نمی‌توان با خنده پنهان کرد، به تلخی گلاب می‌ماند. شاعر به مشکلات و دردهای عاطفی اشاره دارد که هرگز از بین نرفته و مانند درد سوختگی و سیاهی لاله است. او از سوز سینه‌اش می‌گوید که هیچ کس از آن آگاه نیست و غبار تیره بر چهره‌اش نشسته است. شاعر احساس می‌کند که به رغم تلاشش، در ارتباط با دیگران و طبیعت نیز، به جایی نمی‌رسد و همچنان تشنه و ناامید باقی می‌ماند. در نهایت، با اشاره به گدایی در دل، بیان می‌کند که هرچند فرصت‌هایی پیش می‌آید، او همچنان در حسرت و ناامیدی است.