نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت

دو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت

ز فیض حسن تو شد عالم آنچنان سیراب

که می توان ز گل کاغذی گلاب گرفت

ز عشق بس که مهیای سوختن گشتم

به دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت

یکی هزار شد امید، خاکساران را

ز بوسه ای که لب بام از آفتاب گرفت

قرار نامه سیاهی به خویش هر کس داد

چو لاله، داد دل خویش از شراب گرفت

دل سیاه مرا رهنمای رحمت شد

چو سیل دامن دریا به اضطراب گرفت

مگر به اشک ندامت سفید نامه شود

رخی که رنگ ز گلگونه شراب گرفت

من از ثبات قدم ناامید چون باشم؟

که سنگ، باده لعلی ز آفتاب گرفت

عبیر رحمت فردوس، رزق سوخته ای است

که رخت خوش به دود دل کباب گرفت

به وصل دولت بیدار کی رسی، هیهات

ترا که آینه چشم، زنگ خواب گرفت

ز عدل عشق ندارم شکایتی صائب

اگر چه گنج خراج من از خراب گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و تاثیر عشق و طبیعت بر دل و جان انسان است. شاعر با تصویرسازی‌های زیبا از صبح و آفتاب و احساسات خود، به روح تازه‌ای که از عشق و زیبایی‌ها به دست آمده، اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که عشق او را به سوختن و در آتش افتادن برای معشوق آماده کرده و این عشق امید و شوق جدیدی به او بخشیده است. شعر همچنین به نارضایتی از وضعیت کنونی و تلاش برای یافتن آرامش در دل و دوری از اندوه اشاره دارد. در نهایت، شاعر از تجربیات و احساساتی است که بر او گذشته و تصور می‌کند چگونه عشق و زیبایی می‌تواند روح انسان را سیراب کند.