نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز نوبهار جهان زینت تمام گرفت

شکوفه روی زمین را به سیم خام گرفت

شدند سوخته جانان امیدوار آن روز

که داغ لاله به کف جام لعل فام گرفت

ز غنچه، مستی بلبل دو روز بیش نبود

سزای آن که ز نو کیسه زر به وام گرفت!

تهی است جیب و کنارش ز دور باش حیا

اگر چه هاله به بر ماه را تمام گرفت

نمی توان به نظر کرد عشق را تسخیر

محیط را نتواند کسی به دام گرفت

چرا به حال غریبان نمی کنی اقبال؟

ترا که صبح بناگوش رنگ شام گرفت

سپهر سفله نگردد حجاب، قسمت را

صدف ز آب گهر در محیط کام گرفت

فغان که گریه شادی نمی تواند شست

حلاوتی که لب قاصد از پیام گرفت!

شکستگی نرسد خامه ترا صائب!

که از تو کار سخن رونق تمام گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌های بهار و شکوفایی طبیعت اشاره می‌کند و از امید و شوق عشق سخن می‌گوید. او به تلخی‌ها و ناپایداری‌های زندگی نیز پرداخته و به غریبانی که در حسرت محبت هستند، دلسوزی می‌کند. شاعر بیان می‌کند که عشق را نمی‌توان به اسارت درآورد و باید به اصل خود آن را شناخت. همچنین اشاره‌ای به موانع پیش روی انسان‌ها دارد و اینکه خوشی و شادی نمی‌تواند غم و اندوه را فراموش کند. در نهایت، بر قدرت کلام و تاثیر آن در زندگی تأکید می‌کند.