نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت

فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت

نیامد از ته حرف شکوه ام به زبان

شرر ز آتش آسوده ام هوا نگرفت

کجا به مردم بیگانه انس می گیرد؟

رمیده ای که سلامی ز آشنا نگرفت

ز چشم، کاسه دریوزه سیر چشمی من

به رنگ بی بصران پیش توتیا نگرفت

ز مد عمر، نصیبش سیاهکاری بود

کسی که سرخط مشق جنون ز ما نگرفت

شود به باد کجا حکم او روان چون آب؟

سبکروی که هوا را به زیر پا نگرفت

بس است سایه تیر تو استخوان مرا

مرا به زیر پر و بال اگر هما نگرفت

کجا رسدبه گریبان مدعا صائب؟

که دست کوته ما دامن دعا نگرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حاکی از حسرت و درد عمیق است. شاعر از گریه و غم خود سخن می‌گوید و احساس می‌کند که آرامشی نمی‌یابد. او به ناکامی‌هایش در بیان شکایت و درد دلش اشاره می‌کند و می‌گوید که کسی نمی‌تواند با او ارتباط برقرار کند. شاعر به بی‌ثمری عمر خود اشاره کرده و احساس می‌کند که سرنوشتش بی‌عدالتی بوده است. او از بار سنگین عشق و زندگی خسته است و به نظر می‌رسد به شدت به دلسوختگی و عدم درک از سوی دیگران دچار است. نهایتاً، او به قدرت دعا و نیازش به آن اشاره کرده و می‌گوید که دستش به دعا نمی‌رسد و در تلاش برای تغییر وضعیتش ناکام است.